UncategorizedMay 10, 2008 8:06 am

گفتیم این اخرین لحظات دهنم رو ببندم برم نشد ….. نمیذارید … خلاصه که مسعود یه لینکی گذاشت … میزارم براتون ….http://floppy98.blogspot.com/2008/05/blog-post.html
داستان نرگس کوچولو خودمون بود البته یکم جدیدتر …با تفاوت که نویسنده چیزی به نام خبر کمک شهرداری تهران به باسازی لبنان رو بهش اضافه کرد بود …بین کامنتها این کامنت رفت روی اعصابم …بابا بزارید این بیست چهار ساعت اخر توی ایران مثل ادم باشم و دهنم رو باز نکنم …. کامنت رو باهم میخونیم ……..
ناشناس گفت…

این که این اتفاق ( بخاری داغون باعث نابودی فیزیکی و احتمالا روانی چند تا بچه بی گناه ) از بیخ توی یه مملکت بیفته باعث تاسفه …

اینکه این همه سرمایه مملکت به خاطر سیاست های خارجی یه مملکت از حلقوم مردم کشیده بشه و به یه سری آدم دیگه داده بشه هم خجالت داره …

این که جفت این اتفاقها توی یه مملکت و در یه زمان بیفته هم تاسف داره هم خجالت داره …

با نظر "ناشناس" دوم هم تا حدی موافقم .. شما یه که از احساسی بودن ما ایرونی ها داری استفاده میکنی اما خوب این به هیچ وجه بی شرافتی و دیو سرشتی مسئولان ممکلتی ایران رو توجیه نمیکنه.

………………………..
به امید روزی که عدالت کمی بیشتر از امروز اجرا شود.

ناشناس از لندن

 
و البته جای نقطه خالی کلی هم افاضات دارند این رابین هود ایرانی …بابا بی خیال شو دهن منو وا نکن …من اعصاب ندارم این بیست چهار ساعت اخر داره دیوانه ام میکنه … همش به ساعت نگاه میکنم که تموم میشه … اقا نکن…بابا کدووم احساسات …عزیزه دلم که توی لندن یا ورامین یا هرجا هستی …کدووم احساسات ما ایراینها …مگه ایرانی جماعت احساس هم داره … چیزی که توی این کشوره احساس نیست ….جوگیر شدن میباشد ووو اصلن گیرم تو احساساتت غلیان کرد خوب …..به سلامتی …دست بزنید  و شادی کنید اقا احساسات دارند ایرانی هستند ..احساسات دارند فیلم هندی میبینن گریه میکنن …تازه یکی از همین دلبران میگفت شاهرخ نمیدنم چی چی خیلی کارش درسته …نکنه احساسات اینه …یا اینکه سریال یانگووم رو ببینی و کلی هم غش ضعف بری …چی میگی ایرانی احساسات داره …. کی گفته ؟ یه نگاهی به بخش حوادث روزنامه ها بنداز …. هرروز چند تا خبر قتل و ادمکشی که اگر بخواهی نسبت بگیری خوب اینجا یکی از ناامن ترین کشورهای جهانه… اصلن اقا من غلط کردم ..حق با توئه ایرانی ها انتهای عاطفی بودن هستند …ای ول … و الان این احساساتی بودن ایران را ترکاند و بقول این دوست ما پروانه ایی شدن اینجا از فرهنگ کهن پارسی میاید ولی برای این دستها این احساساتی بودن شما عزیز لندنی نشین … چه نفعی داره … مدیونی در نهایت چی میگن …هستند گوسفندهایی که بگن بابا این فیلم هندی بازیها رو بذارید کنار هر ادمی سرنوشت خودش رو داره … به من بگو تحریک مثلا احساسات یا سرمایه گذاری از احساسات ایرانیها برای این دستها چه منفعتی رو در میان میتونه داشته باشه …

حالا مثلا فکر کردی یکی از احساسات ایرانی هایی مثل تو سرمایه گذاری کرد دستهای این کوچولو یا نمیدونم چشمهای سرباز احمدی برمیگرده ؟ چی میشه … همون زمان ما خیلی سعی کردیم یه گندی بزنیم یه کاری بکینم نمیدونم یه غلطی این ور مرزها اونورمرزها …هیچی ÷شگل هم بارمون نکرد …کجای کاری ایرانی لندن نشین …اینجا الان دست کوبان همه خوشحالن که توی لبنان  یه گروه بر یه گروه پیروز شدند کی میاد برای این چند تا بچه ملاقه بزنه …. شیطونه میگم تربیت خانوادگیم رو بزار کنار این خدا رو بشورم بزارم اینجا …. حالا هی برید توی این کنیساها و مسجدها کلیساها خد-ا خد-ا کنید …بعد ببینید یه تار مو خودشو براتون پست میکنه …. زرشک …هیچ جاش رو براتون حواله نمیکنه …. خد-ا بالا خد-ا پایین خد-ا رفت …حالا حرفم بزنی میگن یه مشیتی این تو هست …بابا فاک به این مشیت کدومم حرومزاده میتونه توی این دستها مشیت ببینه … حکایت تو لندن نشین و امثال تو حکایت این مخالفین توی لوس انجلسه که شبها توی این شبکه های ماهواره ایی میشن و مثل دلقکها هی ادا اطوار در میارن مثلا به دولت توهین میکنن و مثلا دارن مبارزه سیاسی میکنن …بهترین مشروب رو میخورن و حقوق مفتی هم میگیرن و هی وطن وطن میکنن …احساسات ما ایرانیها …احساسات ما ایراینها …اره ارواح عمه جان هامون …خیلی احساسات داریم …خیلی زیاد …فقط اون فیلمهای مسخره هندی رو که میبینید احساسات دارید ….خودمون رو همون موقع جر دادیم فقط تونستیم پول چند تا عروسک رو جور کنیم …اون کسایی که میتونستند کمک کنن میگفتند به ما چه دولت کمک کنه …بابا دولت نمیتونه وقت نداره داره به هزار جا کمک میکنه اصلا دولت نمیخواد کمک کنه اینها همینطوری بمونن …. بی خیال بابا احساسات ایرانی احساسات ایرانی

پی نوشت ….اعصابم بهم ریخت …فردا شب میرم …الان خانوم الف …زنگ زدند که بلیط رو اون کردند … اره …. اره … احساسات مون …

تا بعد ….

 قول دادم به دو نفر که برمیگردم ولی …بخاطر یه نفرش حتمن برمیگردم …

وقتی میگم تا بعد …..اره احساسات ایراینها موقع تماشای شاهرخ خان توی بغل ایشوارا نمیدونم چی چی باید روش سرمایه گذاری کرد … شت …. نذاشتن با خلق خوش گورمونرو گم کنیم بریم پی کارمون

UncategorizedMay 7, 2008 4:38 am

نامه ايی به نرگس حيدری   

نرگس عزیزم . سلام . امیدوارم همیشه خوب و خرم باشی . مرا ببخش بخاطر این ارزوی مسخره ؛  چون میدانم دختری مانند تو هرگز دیگر رنگ خوشحالی را نمیبیند . نرگس جان نمیدانم ؛ ولی میگویند آن بالاها جایی پشت ابرهای همیشه سیاه تهران که گویی از غم صحنه هایی که میبیند میخواهد ببارد ؛ چیزی وجود دارد که خدا مینمامندش … انها میگویند این خدا خیلی مهربان است ولی وقتی من به خیانهای شهرمان و سایر خیابانها نگاه میکنم و تصاویر عروسکان بزک کرده را در کنار تصاویر دستهای تو قرار میدهم چیزی نمییابم که نشان از مهربانی خدا داشته باشد که هیچ ؛ حتی نشانی از حضور خودش نیز نمیابم و… نرگس جان میدانم دردی بزرگتر از نداشتن صورت زیبا ؛ دردی است که  فقر مفرط مینامندش  که میتوان ان را از دیوارهای کاه گلی خانه های روستایتان حس کرد … نرگس جان تو بزرگ میشوی و همیشه به این فکر میکنی چرا در ان لحظه شوم تو در کلاسی بودی که به هر دلیلی که فکر کنی ؛ یک بخاری خوب نداشت تا تو به این روز دچار نشوی … نرگس جان تو همیشه از خودت میپرسی چرا کلاس کوچک شما که دیوارهای ان فقر مفرط و مظلومیت مداوم نرگسها را فریاد میزند بخاری نداشت در حالی که نرگسهایی هستند همسن تو که بزرگترین مشکل زندگیشان رنگ گوشی تلفن همراشان است  … تو از خودت میپرسی چگونه است که کشورم نفت میفروشد و گاز حراج میکند ولی تو وقتی صورتت را در اینه میبینی از خودت شرمگین میشوی …

نرگس جان تو هرگز تنها نخواهی بود .. چرا که هر چهار سال یک بار مسئولین در زمان انتخابات به یادت خواهند بود و به تو خواهند اندیشید …. زمانی نیز رقبای سیاسی برای کوبیدن همدیگر تورا علم خواهند کرد … همچنین میتوانی امیدوار باشی که روشنفکران مونث  هموطن تو در حالی که هفت قلم خود را اراسته اند و در کنار جاست فرندها و بوی فرندها و نمیدانم چی فرند هایشان در کافی شاپهای مرکز خرید گاندی نشسته اند یا اگر آغا باشند … مقداری خر مهره به خود اویزان کرده اند و ریشها و پشمهایشان را نتراشیده اند و در کنار سیمین تنان روشنفکر مشغول بحث در مورد تاثیرات اکس خوردن در افرینش هنر های تصویری داد سخن میدهند شاید .. برای دقایقی به تو نیز بیاندیشند … و شعری برایت بسرایند و قطره ایی مروارید در غالب اشک برای تو بفشانند … چه فذاکاری از این بالاتر ….

نرگس روزهای سختی میاید … نمیدانم به کدامین جرم و گناه باید تاوان پس بدهی ولی بهرحال شاید روزی همدیگر را دیدیم و تو از خودت برایم گفتی … از زخمهایت … از دردهایت و از این که چرا کلاس کوچک شما بخاری نداشت …

نامه ایی برای دانش اموزان کوچولوی مرودشتی که به این روز دچار شدند … بخاطر اتش گرفتن بخاری کلاسشان …..

از قدیم گفتند ایرانیان ملتی هستند که دانش را حتی در ثریا میجویند ولی نگفتند ایراینان با صورتهای سوخته باید دانش را بجویند …..

تا بعد …..

وقتی میگم تا بعد ….. ول کن مهم نیست

Uncategorized 4:37 am

محمود احمدی نژاد …محمود احمدی نژاد …. سلام جناب آقای احمدی نژاد … ما همدیگر را نمیشناسیم …زیاد اهمیتی نداره …فرقی نمیکند اینکه من چه کسی هستم  یا تو کی هستی …تو پرزیدنتی و من یک نفر که هیچکسه…. من و تو یک شباهت داریم ……زیبانیستم  …مضاف براین که اصلا بدلباس نیستم یعنی بتونم از برندهای معروف استفاده میکنم …نه اینکه برده مارک و عروسکهای مدل و فاشین باشم … یا بخواهم از اونها تقلید کنم …ترجیح میدم لباسی بپوشم که در عینه زیبایی حداقل طراحان شرکتی روش کار کرده باشن یا مارک شرکتی رو داشته باشه که در اون شرکت برای نامبروان شدن چنگیدند …تاریخ دارند …نه اینکه دو تا چرخ بزارن زیر زمین خونه اشون و با این توجیه که میخواهیم نون زن و بچه رو دربیاریم شروع کنن به دزدیدن ایده های دیگران…. خودشون ایده میدن ….برخلاف فرهنگ رایج این کشور که دزدی از نوع فرهنگیش بسیار پسندیده است …میدونی مثلا همین تلویزیون که جزء ارکان انکار ناپذیر نظامه ….به راحتی فیلمهای امریکایی رو میدزده …داستان فیلم رو عوض میکنه و اصلا یه وریژن جدید فارسی از فیلم ارائه میده … و همه میگن به به و چه چه …و اینطوری میشه که در کارتون مثلا زیبای خفته ، شاهزاده ای سوار براسب میاد و. سخنرانی غرا و گیرنده ایی در مورد نقش امپریالیسم امریکا در تحولات منطقه دارفور سودان راائه میده ….یا ناگهان شرک در دربار پدر مثلا شاهزاده فیونا ..با دلایل و براهین محکم دست داشتن امریکاییها رو در کودتای ژنرال …مثلا … منگیستو هایله ماریام بر علیه هایله گبر سیلاسی رو افشا میکنه …. بگذریم …میدونید چند سالی میشه توی ایران یه سوژه جدید پیدا شده که وقتی میخوان …جک بگن … میخوان فحش بدن ….میخوان توهین کنن …یه سوژه دارن اسمش محموده احمدی نژاده …خود منهم اینطوری بودم …بخصوص وقتی هلوکاست رو بالا پایین میکردی …اوایلش بازی دستم نیومد …وقتی فهمیدم چقدر ایران از این ماجرا منتفع شده …خوب دستم اومد داره چه اتفاقی میافته و…. بماند …..میدونی اقای احمدی نژاد ..شما یه پدر خوب هستی … یه شوهر بهتر …شاید یا دوست خوب باشی ..اما ما ها تو رو مسخره میکنیم …چون بی عرضه هستیم …نمیتونیم کارکنیم …نمیتونیم تغییر بدیم … زورمون به خودمون نمیرسه که به خواهیم اخلاقهای زشتی رو که داریم عوض کنیم برای همین سر تو فریاد میزنیم با مسخره کردن تو …خندیدن به ریشت …با جوک درست برای صورت زشتت یا بدلباسیت …فقط داریم فرهنگ ، باورها و هنجارهای غلط خودمون رو به سخره میکشیم و مسخره میکنیم …میدونی اقای احمدی نژاد تو آینه ای تمام نمای فرهنگ ما هستی … ما در تو خودمون رو میبینیم … تو نمیتونی مشکلات اقتصادی این کشور رو حل کنی …چون در باور و ذهن ایرانی این رسوخ کرده …نفت دارم پس ثروتمندم … نفت دارم پس حق هر ایرانی یک ویلا در نیس فرانسه و یک مرسدس است …هرچند الان درصد عظیمی از هموطنان من و تو به این فکر نمیکنن و فقط میخوان گرسنه نباشن …. میدونی اقای احمدی نژاد جالب اینجاست ..اینجا فقط میکوبنت ..برات جوک میسازنن  …هیچ کس کمکت نمیکنه که نقاط ضعفت رو بهبود ببخشی و بهتر بشی …هیچکس باور نمیکنه با کمک کردن به یه ادم به اصطلاح بد …در واقع با اصلاح اون ..داره به کشورش کمک میکنه… به خودش به جامعه اش … ولی اینجا فقط میکوبن …میدونی دیدن شما …ادبیات شما ..نگرش، نمیدونم چی بگم که توهین امیز نباشه..کودکانه شما به مسائل روز جهان …اون فیلم که در قم جلوی مراجع عظام تقلید نشستید و از هاله ایی از نور حرف میزنید که شما رو احاطه کرده ..میدونی در واقع ایران و ایرانی رو باورهاش رو …وجوه پنهانش رو  به صورت عریان در مقابل خودش عریان میکنه …. اقای احمدی شما اونقدر هم ادم بدی نیستید که اینهمه براتون داستان بسازنند و سوژه تون کنند …مشکل اینجاست که شما خود واقعی ایرانیها هستید که این مسئله اونها رو ازار میده و نمیتونن ازش فرار کنن … وقتی شما رو میبینن که لباس خوب نمیپوشید …حرفهایی میزنید که حتی در ادبیات منبری هم قابل هضم نیست احساس بدی دارند …چون شما خود اونها هستید…تمام ویژگی های خودشون رو در شما میبینن … میدونی اگر هرکدووم از همین منتقدین شما جای شما بودن همین بود …اونها قربانی میشدند …میدونید ..اینجا کسی سعی نمیکنه به کسی کمک کنه …تازه  اگر یه اخیلوس هیل ازت بگیرن هیچی دیگه …..هرکدووم از ماهایی که مسخره ات میکنیم جات بودیم …فقط یه فرق داشت نوع جوکها عوض میشد همین …میدونی اینها داستان عروسک گردان رو نمیدونن …اینها حتی اونهایی که از نظر ظاهر ، پوشش ، رفتارهای اجتماعی ، اعتقادات ، ادبیات و خیلی چیزهای دیگه با شما فرق دارند یا به اصطلاح میخوان نشون بدن در جبهه مقابل شما قرار دارند …و به شما حمله میکنن و براتون اس ام اس میسازنن در واقع خودشما هستند و شاید بهتره بگم شما همون بخش پنهانشون هستید … میدونید اقای احمدی نژاد مشکل اینجاست تو داری همه سعی خودت رو میکنی تا کارت رو درست انجام بدی ولی بلد نیستی …میدونی وقتی مهران مدیری سریال مرد هزار چهره رو میسازه خیلی دم میگیرن که اون خواسته تو رو هدف بگیره ولی خودت میدونی و من میدونم و خودش میدونه در تلویزیون دولتی که با دوبله کارتون هم سعی میکنن یه نیشی ، فحشی و چیزی به آمریکا بدن و بزنن کسی جرات نمیکنه بدون اجازه از ما بهترون اب بخوره چه برسه اینکه ادای رئیس جمهور محبوب از مابهتران رو دربیاره …راستی دیشب توی اخبار ساعت 22 شبکه سه اون یارو کچله گزارشگره که داره با تلاش فعالیت جای خیابانی رو در چاپلوسی و استخوان لیسی میگیره اسمش چی بود ؟…اهان نجف زاده …. با ذوق و شور مسخره ایی میگفت که رهبر با گفتن دولت پرکار و نمیدونم چی چی ازت قدر دانی … خوب اینطوریه اقای رئیس جمور دیگه …راستی توی کتاب  استوریاس به اسم اقای رئیس جمهور رئیس جمهور خیلی تنها بود ..تو هم تنهایی … شاید بقول مهران مدیری ..میخوای کار بکنی ولی بلد نیستی … نمیدونم ولی یه چیزه رو مطمئنم …تو شاید رئیس جمهور محبوبی نباشی ..اما پدر خوب و همسر بهتری باید باشی …نمیدونم …

Uncategorized 4:36 am

افشین عزیز    میدونی همیشه متهم به غر زدن و نق زدن میشم …ولی اونهایی که با من الان دارن کار میکنن خوب از چیزه دیگه ایی مینالن ..نواخت بالای کار … میدونی …میخواستم برات به المانی بنویسم ولی گفتم بهتره فارسی باشه و همه بتونن بخونن …. افشین عزیز من نمیدونم چند ساله المانی یا اصلا کجایی ولی برای گروهی از ایرانی ها مثل من که زندگی چند پاره ایی داشتند یعنی بخشی از دوران زندگیشون در سرزمین مادری شکل گرفت و شالوده اصلی شخصیتشون در سرزمین دیگر یا فرهنگی صددرصد متفاوت بنیان نهاده شد … سفر به ایران چیزی جز سرخوردگی به همراه نداشت … افشین عزیز عرق ایران دوستی و پان ایرانیسم که تو توی وبلاگت روش تاکید میکنی و کلی هم میان کامنت میزارن و بدونخوندن کامل مطلبت به به و چه چه میکنن در موردش  به این نیست که عکس و پوستر تخت جمشید پاسارگاد و نقش رستم  رو به دیوار خانمون بزنیم و کلی هم خوشحال باشیم یا حافظ بخونیم فال بگیریم و اسم فرزندمون رو بزاریم انوشیروان … میدونی دوست من …هروقت تونستیم توی جوب اب در خیابان ولیعصر تهران اشغال پفک و چیپس نریزیم و شبها در مراسم صله رحم از صغرا خانم شمس الملوک حرف نزنیم هر وقت یاد گرفتیم سر کار اس ام اس بازی نکنیم و به فکر کردن همکار خانممون نباشیم و برای پیشرفت پایین نردبان وای نستیم و بالایی رو نکشیم پایین خوب میتونیم در مورد فرهنگ ایران و ایرانی داد سخن بدیم … تو تهران بودی یا نبودی نمیدونم و این مدت زندگی در ایران چیزی جز سرخوردگی برای من نداشت …شاید در غالب کتابهای تاریخی و اساطیری با عبارتهایی  مانند گفتار نیک و فلان و بیسار ایران جای جذابی باشه …شاید برای یک هفته اقامت و در مان بیماری هوم سیک و احساس  نوستالژی جای جالبی باشه ولی ایران و ایرانی  سالهاست راهی طی میکنه که در انتها حتی به ترکستان هم نمیرسه . مثل گربه ایی که دنبال دمش میگرده … جالب اینجاست که در مقابل تغییر بشدت مقاومت میکنه چون منافع ایران و ایرانی در همین جهل زندگی به شیوه غلط تامین میشه … افشین عزیز … جایی که شکستن و زیر پا گذاشتن قوانین راهنمایی و رانندگی رو مقابله با سیستم حاکم میدونن جایی که فکر میکنن با مالیات ندادن و از روی خط عابر پیاده رد نشدن دارن مبارزه سیاسی میکنن جایی که هنوز براشون تعریف نشده که باید زباله رو از توی ماشین پرت نکن بیرون ….نمیتونه از فرهنگ کهنش حرف بزنه…میدونی اینجا چیزی به نام احترام به حقوق دیگران ..گذشته دیگران رو زیرو رو نکردن و ادمها رو همونطور که هستند پذیرفتن معنا نداره … میدونی چیزی به نام حریم برای اینجا تعریف نشده …حریم دارند ولی این چیزی جز باورهای کهن مذهبی و چهارچوبهای سفت و خشک اخلاقیه که مذهب براشون تعریف کرده …هرچقدر بیشتر بینشون قاطی میشه بیشتر متوجه مشکلاتی میشی که به راحتی قابل حله ولی کسی علاقمند نیست حلش کنه چون دارند نفع میبرن ….میدونی همین طبقه ثروتمند ایران در زمان حاضر بشدت از گذشته خودشون فرارین …چون ریشه ایی در اون گذشته وجود نداره …وزارتخانه و سیستمی که داره کشور رو میچرخونه درواقع بنیانش بر فساد شدید اداری گذاشته شده ..حداقل در شاهرگ اصلی اقتصاد کشور یعنی وزارت نفت فساد و مافیای ادارای بشدت داره خون این کشور رو میمکه … و بیچاره محمود احمدی نژاد که در واقع سپر بلای کثافت کاریهایی شده که ریشه در فرهنگ و تمدن کهن همین سرزمین داره …میدونیدوست من بسیاری از داشته های ما ریشه در گذشته دارند و سینه به سینه منتقل میشن …سرزمینی که درش میتونی به راحتی برای تامین منافع دزدی کنی و تن پروری هنر تکریم شده اییه … بیشترین میزان تعطیلی رو داره … در گذشته هم نمیتونسته زیاد چیزه متفاوتی باشه … ببین اگر در گذشته سجایای اخلاقی در این کشور قوی بود … الان حداقل نشانه هایی از ان دیده میشد … میتونی به من بگی کجای این سرزمین میتونی نشانه های سجایای اخلاقی رو ببینی …
http://eric1973.persianblog.ir/post/327 اینجا میتونی بخشی از فید بکهای فرهنگی ایران رو ببینی … اونها تنهان و برای همین ایرانیان عزیز و فرهنگ دوست و داریوش باز و کوروش پرست به اندازه کودکان فلسطینی هم ارزش ندارند …. میدونی افشین جان …اینجا کسی سعی نمیکنه باور کنه برای بدست اوردن چیزهای خوب باید جنگید سختی کشید و کار کرد …. جایی که مردمش عطش یک شبه ثروتمند شدن رو داشته باشن … نه …. بعید میدونم …همه اینهایی که میان اینجا و به به چه چه میکنن در زندگی وواقعی و اونور مونیتورشون اگر تونستن از روی خط عابر پیاده رد شن …توی مصرف اب و برق صرفه جویی کنن …برای پیشرفت رنج بکشن …میتونیم ایرانی داشته باشیم که لایق تمدن و داستانهایی باشه که از گذشته میگن …ولی …اینطوری نه …چون همه این ادمها توی دنیا چیزی هستند که نتیجه اش میشه این چیزی که من میبینم … شاید نگاه من تیره است …یا بقول اون بابای اب گریپ فروت خور دارم نقش بازی میکنم … ….
ما خیلی سعی کردیم بتونیم برای این کوچولوها که در اون لینک دیدی  کاری بکنیم ولی همه همین ایرانیان وطن پرست و قهرمان و دیوانه کوروش  در لحظه اخر یادشون اومد که کلی مشکل دارند ونمیتونن به این عروسکها کمک کنند…واقعیت خیلی تلختر از کارت پستالهای زیبای ایران باستانه دوست من …خیلی تلخ تر متاسفم که مزاحم مراشم ایران دوستیتون شدم …ولی تصاویر واقعی ایران و ایرانی چیزی نیست که از دم زده میشه …باید فرهنگ جدیدی تولید کرد و بعد مزاحم خواب ارام کوروش شد ..که از عشق حرف میزد….
 
وبلاگ دوست عزیزم افشین
 که برای احساسش در مورد ایران ارزش زیادی قائلم …
 
تا بعد …
 
حالا بشینید فحش بدید میگم تا بعد مشکلی با فحشن دادنتون ندارم

Uncategorized 4:26 am

خوب به سلامتی و میمنت چندمین نمایشگاه بین المللی سیب زمینی سرخ کرده با سس گوجه فرنگی ، ساندویچ سرد و راستی؛ مهناز نمایشگاه شروع شده ها… بعد از ظهر با بچه ها قراره بریم توهم میایی ؟ از امروز در تهران آغاز به کار کرد …
فردا نوشت : دیروز یه تلفن شد به ما از کشور بنین !!!!!!! طرف میخواد نمایندگی محصولات ما رو بگیره توی بنین ، توگو و نیجریه  کلی سعی کردم توضیح دادم که بنین کجاست …خلاصه اینقدر از زیبایی های بکر افریقای غربی حرف زدم و فیلم الماس خونین رو مثال نزدم … :)  که دعوا شد که کی برای بررسی بره بنین …. خلاصه رفتیم توی اینتر نت سرچ کردیم با سعید و بعد از دیدن عکسهایی از بنین  به این نتیجه رسیدیم که ما نمیتونیم بریم بنین چون همه یادمون اومد در اون تاریخ کارهایی داریم که باید سر کارمون باشیم …سعید میخواد خانمش رو ببره زیارت مشهد…محسن یادش اومد خیلی وقته نرفته جمکران … من که اصلا نیستم ایران که برم بنین … خلاصه الان سوژه ما با بچه ها شده بنین ….

تا بعد …
 
 
 

میگم تابعد یعنی من کار دارم نمیتونم برم بنین !!!!!
 
عکسهایی زیبا از بنین !!!!!!!

اینهم از بنین …!!!!!!!!!!!!بنین …باید همه ما کار داشته باشیم و نتونیم بریم …خداییش من که شانس اوردم..این اخر عمری دوباره میخواستن منو بفرستن دنبال نخود سیاه …

UncategorizedApril 29, 2008 4:27 am

پسرکوچولو فال می فروخت !
یه فال ازش می خرمو می پرسم : مدرسه می ری ؟
سرشو پایین میندازه و داره میره !
میگم : تو چرا خجالت میکشی ما باید خجالت بکشیم !

تا بعد …

میگم تا بعد هستم ..

UncategorizedApril 27, 2008 12:24 pm

ناگهان دیشب در ساعت حدودن سه و پنجاه چهار دقیقه دریافتم که بسیار علاقمندم مرده شوری باشم تنها ، که در غسال خانه مسجد اقا سید عباس در هیجده کیلومتری شمال غربی روستای رباط قلعه بیل مشغول به کار شوم. روستای رباط قلعه بیل در 36 کیلومتری شهرستان راز و جرگلان واقع شده است از شمال به رشته کوه های سربه فلک کشیده بی نام قلعه و از جنوب به کوه های رفیع اقا سید حسن قلعه و از شرق به رشته کوه های  بزگوش بالا و از غرب به قله های بلند مرتبه ای حسن بالا منتهی میشود . ساکنین این روستا در واقع 24 نفر و نصفی هستند چون همسر میرزا حسن دلاک جدیدن باردار شده است . البته صغری خانم زن کبلایی حسن چوپان میگفت یک بار که داشته از کنار خانه میرزا حسن دلاک رد میشده است به گمانش اقای پیرزاد معلم سابق آبادی را دیده است که از خانه دلاک بیرون میامد و دکمه های شلوارش را میبست . معلم مادر مرده بعد ها در مقابل این اتهام اعلام کرد که جهت دست به آب به خانه دلاک رفته است اما چه کسی باور میکند این حرف را ؟ پس خداوند باریتعالی دشت و صحرا و کوه بیابان را برای چه افریده است ؟ هان ..برای همین امور .. من دیشب دریافتم که بشدت در اشتیاق مرده شور بودن میسوزم … میدانید مرده شوری مراتب مختلفی دارد که از آبرسان شروع شده و به سر مرده شوری ختم میگردد …میدانید میگویند اگر کسی به مقام ، غظیم مرده شوری برسد یعنی انتهای افتخار . این مقام عظیم مرده شوری چیزی است معادل جایگاه رایش  سوم یا دوچه در ایتالیا …از عظیم مرده مرده شوران مشهور جهان میتوان از ژولیوس سزار ، اولیور کرامول ، چمبرلین , آقا محمد خان قاجار و حسن آقا مرده شور سرمرده شور و عظیم مرده شور دربار قجری نام برد . هم اکنون در راستای پیشرفت علم و تکنولوژی صنعت و هنر مرده شوری نیست دستخوش تحولات زیادی گشته است .هم اکنون شبکه جهانی نت سایتهای زیادی هستند که در زمینه تبلیغ هنر مرده شوری فعالیت میکنند و چند شبکه اختصاصی ماهواره ایی آخرین اخبار ، اطلاعات و پیشرفتهای هنر مردهشوری را به سمع و نظر علاقمندان به این هنر کهن میرساند . علاوه بر ثواب اخروی که نصیب هر مرده شور میشود زندگی او برای یک عمر تامین است . بهترین قسمت مرده شوری در واقع دو بخش است . اگر شما بتوانید در این دو بخش کاری برای خودتان دست و پا نمایید هم فیض دنیوی میبرید هم اخروی یکی بخش اول کار که مرده را با لباس به غسال خانه میاورند و شما میتوانید جیبهای مرده محترم را اکتشاف و سپس خالی کنید و اشیاء گرانقیمت را تصاحب کنید و این به این دلیل است که مرده نمیتواند از ساعت و پول و گردن بند در ان دنیا استفاده کند و بردن هرگونه وسایل قیمتی به بهشت قدقن است و دوم بخش شستن بانوان … البته در ابتدای کشف شهود علاقه ام به هنر مرده شوری فکر کردم بهترین عصر مرده شوری مربوط به زمانی است که در جنگ جهانی دوم یهودیان را در اردوگاه های آلمانی میسوزادند ولی به سرعت یادم آمد که هلو کاست یک دروغ بزرگ است و امیدم ناامید شد … بهر حال دوست دارم مرده شوری باشم تنها که در غسال خانه ایی دور افتاده مرده میشورم …مرده شور…
 شعری هم در این ارتباط سرودم که شاید مقبول طبع لطفتان واقع گردد

 

اهل نیویورکم …پیشه ام مرده شوری است …مرده میشورم کم وبیش …و افتابه ایی که در این نزدیکی است ..روی ان طاقچه است …ظرفی کافور بیار …تا که با هم پاک کنیم مرده را ….گل سرخی بیار …لیوانی اب گریپ فورت …. مرده ام تشنه شده …طلب اب کند …این تن خاکی او …چون راهی دراز …به درازای ازل… پیش روی مرده است …مرده ام کجا روی ….از چه روی میگریزی تو ز من … مرده ناقلا …ای گل کلک و بلا …. من تورا دوست دارم …همچون گل سرخ …

 

احساس میکنم میتوانم با توجه به لطافت روحی و ظرایف پنهان شده در هزار توی روح و روانم مرده شور موفقی باشم … با تشکر …
یک علاقمند گمنام هنر کهن مرده شوری ….مرده شور

 

تا بعد

 

وقتی میگم تا بعد هستم … مرده شور

UncategorizedApril 24, 2008 9:56 am

گاهی وقتها اونقدر غمگین میشی که حتی از کشتن هم لذت نمیبری …گاهی وقتها اونقدر غمگین میشی که حتی از دیدن یه گلدون گل قرمز ، یه لاک پشت سبز ، از حرف زدن با خواهرت که صداش انگاری داره از ته چاه در میاد ، از فحش دادن به پدرت … حتی از خوردن سوهان قم با اب سرد هم لذت نمیبری … … میدونی رفیق این روزها من کار میکنم تا خسته بشم …خسته میشم تا بخوابم …میخوابم تا دیگه نفهمم کی هستم و چه گندهایی زدم … من …من …نمیدونم ..من خیلی سعی کردم …یه …یه …ول کن گور بابای همه یه های دنیا … میدونی بیرون از این کافه ادم سعی میکنه  یکی دیگه باشه …اون پست نقاب که یادته …اره عین پست نقاب ….نقاب رو میکشی روی صورت میزنی بیرون میشی یه ادم دوست داشتنی که فقط به عشق مردمش زنده است …مثل کنت دراکولا ….من همیشه به یکی چیزی مشکل داشتم …یعنی همشیه یه چیزی بود که بشه باهاش مشکل داشت …نمیدونم … مثلا دیروز فهمیدم با زنهایی که کفش پاشنه بلند میپوشن با جوراب حوله ایی رنگی مشکل دارم …نمیدونم یه جورایی خیابون رو زشت میکنن …فکر میکنم کفش پاشنه دار با جورابها مثلا این نایلونی یا اصلا بدون جوراب خیلی قشنگتره …تازه ..تازه فهمیدم با موعد پسح هم مشکل دارم حتی با نون مصا هم مشکل دارم حتی با مضضوای روی دیوار هم مشکل دارم …تازه دیشب حدود ساعت نمیدونم چند که داشتم گز میخوردم …یه چیزه جدید کشف کردم …کشف کردم من خیلی گز دوست دارم ..از اون مدلهایی که روش گچ ریختن … وقتی اومدم اینجا چند ماهی بود که توی اون خونه توی ظفر اونجا بودم …نمی اومدم بیرون… سخت بود …نمیتونستم اصلا بخوابم …. یه بار توی یخچال یه شی سفید رنگ دیدم …مثل کش ….مثل شکلات کشی مثلا مارک روسی … ولی این سفید بود و  بعد یادم اومد این گزه …گز …  من الان با این بلیط ائرو فلوت مشکل دارم …راستی چرا من اینهمه با خودم مشکل دارم ؟ شاید واقعن من مشکل زا هستم …. گرگی که میخواست بره ایی رو فریب بده و بره …گریخت ..دوستان خوبی پیدا کرد ، درهای جدیدی به رویش باز شد و دیگر هیچ….مثل اخرین نت پیانوی ..Yann Tiersen  توی comptine d’un autre t  L’ aprs midi   اره خوب اینطوری دیگه. کمی با بلیط ائرو فلوت ور میرم …ائرو فلوت ..میگن الان دیگه سون فور سون و ایر باس و ..خلاصه پیشرفتی حاصل نموده اند ..دیگه دوره توپولوف هم توی روسیه گذشته … اره مثل دوره من ، گالوین و خیلی های دیگه … اینطوریه دیگه ..نمیدونم شاید توی  زندگی قبلی شرایط بهتر بود …یه زمانی بود که گل سرخ واقعن بوی گل سرخ میداد …الان چی ؟ میدونی کشف کردن چیزه خوبیه … مثل کشف همین ادرس که من کشف کردم … فکر کنم حالم خوب نیست …یعنی ..نمیدونم …ولی کاشکی دوباره … دوباره چی ؟ یادم رفت … چرا این روزها مدام همه چیز یادم میره … دیشب یادم رفت خونه ام کجاست … ..نمیدونم …ولی خیلی چیزها یادم رفته …مثلا یک ماه پیش یادمه ولی دوماه پیش نه …فکر کنم ..فکر کنم دوباره داره توی سرم کرم مارش میکنه … شایدم …از میگرنه ….ولی ..خوب … دوره ادمها یه روز تموم میشه …
این اهنگ رو گوش کنید  فکر نمیکنم در دنیا آهنگی زیبا تر از این ساخته شده باشه …همیشه که کار میکنم این اهنگ پخش میشه قشنگه …خیلی زیاد قشنگه ..خیلی زیاد …مثل یه گلدن گل قرمز …مثل یه لاک پشت سبز …مثل کشتن …
 http://hypem.com/track/311873
تا بعد …
میگم تابعد یعنی هستم …

UncategorizedApril 23, 2008 1:39 pm

اپیزود داخلی.کافه. یک روز معمولی
گالو نشسته پشت پنجره.مارسل اون ور روی یکی از میزها وایساده و داره یکی از پست های المانیت رو می خونه و زیر لب غر می زنه…کافه خالیه..روی دو تا از میز ها فنجون های قهوه های نیم خورده به چشم می خوره. تا شب که اومدیم جمعشون کنیم.
(این دیالوگ ها ترجمه شده…)
مارس: نوشته های خاکستری….
گالو: مارس از صبح این بار چهارمیه که داری اینو تکرار می کنی…
مارس:بعد از مدت ها اخیرا رو این  دیوار یک چیزی واشه خوندن که به درد من بخوره دیده می شه…ولی …
گالو: thats your fault….تو خودت هیچ وقت نخواستی فارسی یاد بگیری…
مارس: فایده ای نداره پیرمرد….فرض کنیم من فارسی یاد بگیرم وقتی نمی تونم منظورم رو به فارسی برسونم ….چه فایده ای داره….زبون الکن و بی خودیه…
گالو: خوب اگه یاد می گرفتی شاید می تونستی بیشتر لذت ببری…کم کمش همیشه می تونستی چیزی  واسه خوندن رو اون دیوار پیدا کنی…یا حداقل با چند نفر تو کافه صحبت کنی…تو هنوز جوونی مارس…و هنوز می تونی امیدوار باشی که مشتری های کافه برات جذابیت داشته باشن…و چیزی ازشون یاد بگیری…
مارس: من که بین اینا هیچ چیز جالبی نمی بینم….که حتی دلم بخواد برم باهاشون حرف بزنم…یا بهشون نزدیک بشم..یا حتی نوشیدنی دعوتشون کنم.اون  یکی هم که تو اینا خوب بود…
گالو: هی مارس…تو هنوز اون قدر جوونی که نمی تونی خوب به داستان نگاه کنی…همه اریک نیستن …از همه نمی شه توقع داشت مثل اون با ما باشن…رفیق باشن…یا حتی ما رو درک کنن…
مارسل میاد به سمت اشپزخونه…در یخچال رو باز می کنه. بعد دوباره می بنده…و یکم تو گنجه ها نگاه می کنه…
مارس: همه اش شیرنی…قهوه…چایی…کیک…هیچ چیز خوشمزه ای اینجا پیدا نمی شه….این دختره هم هیچ هنری نداره….من از اول هم به اریک گفتم که به جای این بچه یک اشپز معروف استخدام کنه…تا با غذاهای خوب و خشمزه هممون رو تحت تاثیر قرار بده….هوم….
گالو: به فکر خودت باش مرد….خوب نیست تو این سن چیزهای چرب بخوری…ترز هم در حد خودش خوبه…همین قدر که سعی می کنه خوب باشه کافیه…من باهاش خوبم..
مارس: پیرمرد تو تحت تاثیر شیرنی هاشی…وگرنه …..
یکی بی مهابا میاد تو کافه… با اومدنش مارس و گالو ساکت می شن.به سرعت می ره سمت دیوارشمالی…چند دقیقه مکس می کنه…نوشته ی جدید رو پیدا می کنه…همون جوری سر پایی می خونه و یک چیزی روی یک کاغذ می نویسه و می ندازه تو جعبه نظرات و به سرعت از کافه خارج می شه…
مارس: من در عجبم اینا چه جوری به نوشته ای که زبونش رو نمی فهمن نظر می دن…برام جالبه…شایدم بلدن..
در زیر زمین رو باز می کنه تا از پله ها بره پایین…
گالو: کجا می ری؟
مارس: زیرزمین..
گالو: اون پایین چه خبره؟
مارس: هیچی دارم چیز می زامو جمع و جور می کنم
گالو:می خوای بری؟
مارس: فعلا نه…اما خب شاید یک روزی برم..
گالو:هوم…و به بیرون نگاه می کنه
مارس: بالاخره اریک شاید مسولیت یک پیرمرد رو قبول کنه…ولی من …زیادی هنوز جونم…من توقعی ازش ندارم…هر وقت بگه می رم…
گالو: ولی هم من…هم تو…جایی نداریم که بریم….
مارس: شاید نداشته باشیم…ولی من به سرزمینم فکر می کنم…یعنی اخیرا به سرزمینم فکر می کنم…
گالو: تو سن تو همیشه حس ماجراجویی وجود داره…
مارس: من تا اخر عمرم نمی تونم اینجا بمونم و هر روز به نوشته هایی خیره بشم که از  اکثرشون چیزی نمی فهمم…باز قبلا شبا یکم با اریک گپ می زدیم…اما حالا…
گالو: تصمیم نداری اشتی کنین؟
مارس: بهش فکر می کنم…شاید یک موقعیت خوب…
و در پشت سرش می بنده…و از پله های می ره پایین
 
نما داخلی..گالو پشت پنجره با یک شیرنی شکری…(این همون شیرنیه که قایمش کرده بود…)
و برفکی که صفحه تلویزین رو پر می کند…

تا بعد


میگم تابعد هنوز هستم

Uncategorized 10:42 am

میدونی رفیق وقتی جوونتر بودی و مال خودت بودی ، احساس اینکه تنها باشی چطور بود ؟ من همیشه به بازیهایی فکر میکردم که دارم تنهایی بازی میکنم … میدونی سعی میکردم بهترین استفاده رو از وقتم ببرم… بهترین لحظات رو بسازم …میدونی فقط عشقه که میتونه قلبت رو بشکونه …سعی کن مطمئن شی از اولش درست شروع میکنی …اره هیمنطوره ..فقط عشقه که میتونه قلبت رو بشکونه … در این حالت دنیای کوچولوی تو باید مثل همیشه به زندگی خودش ادامه بده ..مثل همیشه کار کنه … یه رفیقی دارم که هرگز ندیدمش .. خیلی وقته اون خودش رو توی یه رویا قائم کرده …یکی باید صداش کنه ..ببینه اگر اون میتونه بگه توی رویاش چی دیده …سعی کنه که او غمش رو از چیزی که کشف کرده فراموش کنه …

تا بعد

وقتی میگم تا بعد باز مینویسم Wenn Sie jung waren und auf eigene Faust Wie haben sie das Gefühl alleine zu sein Ich war immer denke dabei an Spiele, die ich spielte Versucht, das Beste aus meiner Zeit Aber nur Liebe kann dein Herz brechen Versuchen Sie sicher sein, von Anfang an Ja nur Liebe kann dein Herz brechen Was ist, wenn deine Welt sollte auseinanderfallen Ich habe eine Freundin habe ich noch nie gesehen Er versteckt seinen Kopf in einem Traum Jemand sollte anrufen und ihm zu sehen, ob er kommen kann Versuchen Sie verlieren die Festlegung, dass er’s gefunden  

Cuando eran jóvenes y por su propia cuenta Cómo se siente al estar solo Yo estaba siempre pensando en los juegos que yo estaba jugando Tratar de hacer lo mejor de mi tiempo Pero sólo el amor puede romper tu corazón Trate de ser seguro desde el principio Sí sólo el amor puede romper tu corazón Qué pasa si tu mundo debería desintegrarse Tengo un amigo que he visto nunca Él oculta su cabeza dentro de un sueño Alguien debe llamar a él y ver si puede salir Trate de perder por el que la encontró