آنها مانند گوسفندان میمانند که مظلومانه به مسلخ گاه میروند . هرکدام مرید و برده عقیده ایی هستند …نامهای مختلفی دارند این برده داران محترم ..دین …ایدئولوژی ، مکتب ..ایسم ..انتی ایسم و هزاران زهرمار دیگر … ولی هیچکدام از ما را برده چشمان و منطق خود نمیکنیک .. نمیبینیم و در نتیجه یارای تولید فکر را نداریم … نیچه چنین گفت … روسو چنان گفت …تفالی بزنیم تا حافظ سرنوشت مارا مشخص کند ..استخاره و سرکتاب از قران ..استمداد بجوییم از کلام حق … تورا میگوید …عیسی در انجیل چنان گفت … اما منطق ..فکر یا عقل چیزی که میبینی …نه هرگز …سخت است …. سخت ترین کار دنیا است فکر کردن …. وقتی برای اولین بار در کنار دوستم علی از کویر گذشتم در روستایی در بلوچستان برایمان مراسم زار گرفتند تا روح شیطان که در شبهای کویر در جسم ما حلول کرده بود از کالبد ما خارج شود که هرچند از کالبدمان خارج شد ولی نتوانست از ذهن ما خارج شود و ما کماکان برده گان لوسیفر باقی ماندیم … شاید اگر یارای فکر کردن در اکثریت مردم بود هرگز …. مهم نیست … میگویند عادت بدترین بیماری بشری است برای جهان سوم … این بیماری وقتی در روح و روان یک ملت رسوخ نماید کار میکند به آرامی نسلی را منقرض میکند … انسان خود را اسیر فلاکت کرده و به آن عادت میکند … هر نکبتی ، هر دردی ، هر کثافتی برای انسان عادی میشود … عادت باعث میشود تا انسان بتواند در باطلاق تمامی باطلها به خوشی زندگی کند و هرگز از خودش نپرسد چرا ؟ وقتی از پدرانتان میپرسید چرا ما فقیریم یا چرا زندگی ما سرشار از لحظات عذاب آور و ناامید کننده است و دیگری در خوشی روزگار به سر میکند …میشنوید که این سرنوشت ما بود و تقدیر چنین بود که ما فقیر بمانیم …ولی حقیقت این است که نسل در نسل ما به فقر عادت کرده و با آن کنار آمد و هرگز نخواست و نجنگید و تلاش نکرد تا از این دور باطل خود را بیرون کشد …
عادت باعث میگردد تا انسان جهان سومی تسلیم بی عدالتی و ظلم شود و به راحتی و با فراغ خاطر زنجیرهای بافته شده بر ذهن و روحش را تحمل کند ….. عادت بی رحم ترین جلاد دنیا است … به آرامی و نرمی حرکت جویباری در دل کوهستان در ذهن انسان رسوخ میکند ، مانند خوره روحش را خورده و ضعیفش میکند و زمانی که انسان میخواهد بیدا شود یا بفهمد چه اتفاقی افتاده است … درمی یابد با همه وجود اسیر عادت شده است و دیگر حتی توان بالاکشیدن تنبانش را نیز ندارد …..
بیاییم عادت کنیم که عادت نکنیم ….
پی نوشت …در ایران همه چیز بومی سازی میشود ..دیروز به دفتر شرکت بین المللی DHL در تهران رفتم در خیابان عباس آباد …. اسم دی اچ ال که برایتان آشنا است … یک اسم بین المللی … قصد داشتم تا چهار بسته را به مقاصد امریکا ، چک ، لاتویا و سوریه بفرستم … در حالی که با خانم محترم مشغول صحبت بودم متوجه شدم که پول من برای چهار بسته کفاف نمیدهد …لذا تنها یک بسته را فرستادم و قرار شد که سه بسته بعد را فردا بفرستم و فردایی که هرگز نیامد … نکته اول اینکه خانمهای شاغل در پشت کانتر مشتریان شرکت معظم دی اچ ال عباس اباد از نظر جاذبه های زنانگی چیزی در حدود همین همکاران محترم ما در شرکت خودمان هستند ( از خواهران سیندرلا کمی زیباتر) … و البته از نظر پررویی هم در همین حدود کمی بالاتر … در حالی که گرم صحبت با این خانم و حساب و کتاب بودم ناگهان جای یکی از دو تا پای عزیزم را عوض کردم و ….. احساس کردم پایم در چیزی فرو رفت وقتی به پایین نگاه کردم ..چیزی معادل 70 سانتیمتر استفراغ انسان !!!!!!!!!!!!!!!!!! باور میکنید ؟ شرکت بین المللی دی اچ ال ..دفتر عباس اباد تهران …پای من مادر مرده در استفراغ !!!!!! فرو برود …. دیوانه شدم …جنون به من دست داد … در مقابل نگاه های مسخره کارمندان چیزی که مرا اتش زد ..جمله احمقانه تر یک دختر شبیه دینگو بود که پرسید چی شده ؟ گفتم پاشو از پشت میزت ببین چی شده …با لحنی مسخره گفت وا من چرا پاشم ببینم چی شده … … بند و بساط را جمع نمودیم قصد هجرت کردیم … سعی میکردیم مسئولی چیزی پیدا کنیم که شخصی با تی جلوی ما سبز شد ..پرسیدیم مسئول این طویله کیست … البته طویله را در دلمان گفتیم… با لحنی لاتی فرموند ..مدیر اینجا منم چطور مگه … بنده هم برای کم نیاوردن با لحنی لاتی تر فرمودم …یه مدیری نشونت بدم که یکی دیگه از پهلوی مبارک بیاد بیرون … مانند خوک تیر خورده به دفتر برگشتم و حالا دارم به تلاشم برای شکایت از شرکت دی اچ ال ادامه میدم تا به این ادمها بفهمونم همه مثل هم نیستند که بخوان هرطوری دوست دارند با اونها رفتار کنند … شت …
این جمله شده ورد زبون من : خدایا چقدر دشمن داری … دوستاتم که مائیم یه مشت علیل ناقص عقل که در حقشون دشمنی کردی … رضا خدا بگم چیکارت نکنه …کاترم رو بردی …حالا هم این کارو کردی …
تا بعد
وقتی میگم تا بعد هنوز پاچه شلوارم استفراغیه
UncategorizedApril 15, 2008 1:25 pm
Comments »
The URI to TrackBack this entry is: http://ericjew.blogsome.com/2008/04/15/p85/trackback/
No comments yet.
RSS feed for comments on this post.
Leave a comment
Line and paragraph breaks automatic, e-mail address never displayed, HTML allowed: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <code> <em> <i> <strike> <strong>
